آیهان جانآیهان جان، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه سن داره

آیهان

خاطراتی از چهارمین سال زندگی آیهان

دو روز مامان جونم خونه نبود مامانم مجبور شد منو سر کارش ببره. با این که بد نبود ولی من کاری کردم که هرگز فراموشش نشه و دیگه منو اداره نبره   آیهان در مواقع جوگیری  آیهان در مواقع شادی      شهر بازی   قایق سواری   بادبادک بازی تو خونه   زمستان پر برف تو کوچه   ​  آیهان با لباسهای ورزشی بابایی و تمرین فوتبال در منزل    بخیه های...
30 فروردين 1393

خاطراتی از سومین سال زندگی آیهان

آیهان تو شهر بازی  آیهان خوشگل و خوش تیپم  کندوان  کیک عید غدیر برا سید کوچولوم که هر کاری کردیم که کیک را از بیرون خریدیم باز نتونستیم قانعش کنیم. فضولی کرده بود و اسمارتیزها را تو کمد دیده بود. کادوی عید غدیر از طرف مامان جون باباجون  سوغاتی عمه جون از مکه  وقتی آیهان محض رضای خدا خسته می شه وقتی آیهان قایم می شه و فکر می کنه کسی اونو نمی بینه    باز هم آیهان و اسرا  استفاده آیهان از تمامی امکانات به عنوان بازی  عاقبت آیهان هنگام برگشت از بنا...
30 فروردين 1392

سفر مالزی و سنگاپور

مالزی کاخ پادشاه مالزی کارخانه شکلات کارگاه باتیک malaysia turism center، (شام و رقص محلی چندین کشور) برجهای دوقلوی پتروناس (petronas towers) گنتینگ، شهر بازی مالزی (genting) غار باتوکیو (batucave) با 272 تا پله برای رسیدن به غار معبد داخل غار باتوکیو zoo negara، باغ وحش بسیار بسیار بزرگ مالزی مرکز خرید berjaya ...
1 مهر 1391

خاطراتی از دومین سال زندگی آیهان

آیهان و دوست دخترش اسرا   (تیر 90) از الان دست به کار شدم برا خودم دوست دختر خوشگل پیدا کردم     آرزوی آیهان برای بزرگ شدن  (تیر 90) ای خدا کی قراره بزرگ بشم از اینا بپوشم آیهان در حال نظافت  (مرداد 90) آیهان در حال خوردن کیک تولد مامان  (آذر 90)  زمستان  (دی 90) گریه پشت...
30 فروردين 1391

تولد یک سالگی آیهان با تم زنبور

  زنبور من در حال پرواز و رقص محل شام: رستوران سنتی چهارباغ تبریز این هم تزئینات تولد برای کسانی که نظر گذاشتند و خواستن تزئینات تولد را براشون ایمیل کنم.  لباس را هم خودم دوختم از جایی نخریدم. تزئیناتش هم خودم درست کردم این از پاکت و کارت تولد که خودم طراحی کردم ...
31 فروردين 1390

خاطراتی از اولین سال زندگی آیهان

دومین روز زندگیم بعد از یک حموم حسابی  امروز مهمونا میان دیدنم باید حسابی تا اومدنشون استراحت کنم  بغل عمه جونم نشستم ژست گرفتم عکس بندازم  خدا آخر و عاقبت منو به خیر کنه  بغل بابابزرگ  مرگ بر آمریکا  نگران نباش مامان تو برو خودم می خوابم  بیخیال مامان خسته شدم از بس ازم عکس گرفتی  از بس نمی خوابم تا چشامو رو هم می ذارم مامانم ذوق زده می شه فورا عکس میندازه  اولین اسباب...
30 فروردين 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آیهان می باشد